على اكبر دهخدا

875

امثال و حكم ( فارسى )

روباهان را زهره نباشد از شير خشم‌آلود كه صيد گوزنان نمايند . ابو الفضل بيهقى . روباه بازى درآوردن . زرق و حيلت كردن . تمثل : زان مىترسم كه از ره بد سازى * وز غايت نامردمى و طنازى اين سگ صفتان كنند اى آهو چشم * ناگاه ترا صيد ز روبه بازى . محمد سرخسى . شد شكار چشم روبه باز پر دستان تو * صد هزاران جان شيران شكارى اى پسر . سنائى . روبه بازى مكن در صف عشاق زانك * زشت بود پيش گرگ شير كند آهوئى . چه دلبرى چه عيارى چه صورتى چه نگارى * نه گاه خلوت جفتى نه وقت عشرت يارى . بغمزه عقل‌گذارى بچنگ چنك نوازى * بوعده روبه بازى بعشوه شير شكارى . ابو الفرج رونى . شير فلك را برد بروبه بازى * آنكه تو باشى ورا مربى و حامى . سوزنى . پيش او حمله‌هاى شير فلك * راست چون حيله‌هاى روباهست . ظهير . كرده ابليس را بعشوه تباه * دله را داده بازى روباه ( ؟ ) . ظهير . سگ كوى تو باشم گرچه ندهى * بروبه بازيم جز خواب خرگوش . ظهير . روباه بگردون گرفتن . با صبر و شكيبائى كارى صعب انجام كردن . مثال : و گفته‌اند كه اتابك ايلدگز روباه بگردون گيرد يعنى او را مايهء اصطبار بسيار است . تاريخ سلاجقهء كرمان . روباه را چه طاقت زور غضنفر است . * ( در پيش حملهء تو كجا ايستد عدو . . . ) ظهير . روباه چه صيد ميسر شود همى * در بيشه‌اى كه شير ژيان در كمين بود . رفيع الدين لنبانى . روباه با شير نايد به راه * ( دليرى مكن جنگ ما را مخواه كه . . . ) فردوسى . روباه بدر خانهء خويش چندان قوت دارد كه شير بدر خانهء كسان ندارد . مرزبان‌نامه . روباه بسوراخ نميرفت جاروب بدمش بستند ( يا ) بدمش بست . روباه تا ته چاه است كرباس خير مىكند . رجوع به : الان قد ندمت . . . ، شود . روبرو بودن به از پهلو بود . نظير : المقابلة خير من المقارنة . روبه چه سنجد بچنگال شير * ( يكى داستان زد سوار دلير كه . . . ) فردوسى . روبهكانرا بجاى پاى نماند * تاختن آرد چو شير شرزه ز مكمن . آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى . روبهى پير روبهى را گفت * كى تو با علم و عقل و دانش جفت چابكى كن دو صد درم بستان * نامهء ما بدين سگان برسان گفت اجرت فزون ز دردسر است * ليك كارى عظيم با خطر است . سنائى .